خاطرات آنیل

دخترم آنیل

جشن تولد سه سالگی آنیل جون

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک ماهک من تولدت مبارک آنیلم ؛ من و بابا امیر مهربونت همیشه خدا رو بخاطر فرشته ی نازی که به ما هدیه داده شکر میکنیم و از اینکه خدا ما رو لایق این فرشته ی بهشتی دونسته به خودمون می بالیم.                                   ...
8 آذر 1395

چهارمین آذر ماه آنیل جون

امروز سوم آذر ماه 95 هست؛ آنیلم، آذر ماه، ماه توست، ماه تولدت؛ تو روشنایی آذر ماه رو با خودت آوردی... دختر نازنینم؛ تو از خورشید پر نورتری، تو از ماه زیباتری؛ تو از خوابهای قشنگ دم صبح هم شیرین تری... . چند روز است قلبم تند تر می زند، باورش سخت است  سه سال گذشت ، مدام به تو فکر می کردم، حالا نفس به نفس با تو زندگی می کنم. دیگر نباید قلبم صدایت کنم، حالا آنقدر بزرگ شده ای که من با تو هویت می یابم. دیگر تو قهرمان زندگی منی. دلم شور می زند یک شور شیرین.... چطور می توان، میلاد تو را شادباش گفت؟ چه بگویم لایق تو باشد؟ آمدنت زیباترین لحظه دنیا بود پس باید همیشه آن لحظه را جشن بگیریم جشنی برای تو.... که با آمدنت زندگی...
3 آذر 1395

این روزهای آنیل...

12 آبان ماه 95 آجون و مامانی زحمت کشیدند و اومدن خونه ی ما و ما رو خیلی خوشحال کردن    دیروز و امروز 17  آبان  هم آنیل خانم رفت مهد کودک و تازگیها هم که دم در مهد کودک به من میگه واستا اینجا و بعد خودش از پله ها میره بالا و کفشهاشو در میاره بعد در رو میزنه، خانم معلم هم که در رو وامیکنه و با لحنی خیلی مهربون به آنیل سلام میده آنیل هم خیلی مودب میگه سلام، بعد خانم معلم می پرسه چه خبر؟ آنیل جونم هم میگه سلامتی و میره کلاس..         آنیل عزییزم ؛دیروز  بهت میگم واستا عکستو بگیرم تو هم ایستادی  گفتم یه کم برو عقب تر، تو هم گفتی زود باش الان دیرمون میشه!  این همون عکسه: &nbs...
17 آبان 1395

شیرین عسلم آنیل

امروز 10 ام مهر ماه 95 آنیل گلی رفته مهد کودک. از اونجایی که دخترم عادت داره همیشه غروره خودش رو حفظ کنه و دوست نداره حرفی بگه که زمین بیفته؛ جلوی مهد کودک که ماشین رو نگه داشتم ، دختر نازم  هرچند دوست نداره بره مهد کودک، علی رغم میلش با لحن جدی گفت: " مامان من میرم مهد کودک و گریه نمی کنم تو برو اداره زود بیا منو وردار ، باشه .... " . آنیل عزیزم عاشقتم، عاشقه احساستم، عاشقه غرور و جدی بودنتم. خیلی زوده که این رفتار رو داشته باشی... . الهی همیشه زیر سایه ی الطاف الهی موفق و سلامت باشی 31 شهریور ماه؛ آنا و عمه ی آنیل جون اومدن ادبیل و آنیل خانم خوشحال شد و حسابی با عمه ی مهربونش بازی کرد. دوم مهر ماه  با هم رفتیم گردش و حیر...
10 مهر 1395

آنیلم

  23شهریور ماه 95 رفتیم عروسی یکی از دوستامون تو مراغه که خوب بود و خوش گذشت. آنیل خانم هم حسابی رقصید  و خوب خوش گذروند .        حق         ...
25 شهريور 1395

اولین شعرهای آنیل

امروز 19 مرداد ماه 95: آنیل عزیزم تا امروز شعرهای زیادی گرفته؛  تازگیها کلاس آنیل خانم تو مهد کودک عوض شده و دبگه میره کلاس بزرگترها و شعر خوندن یاد میگیره؛ به محض اینکه جلوی مهد کودک خانم معلم همدمی زحمت میکشه و آنیل جون رو میاره سوار  ماشین میکنه آنیل شروع میکنه به خوندن شعرهایی که تو مهدکودک یاد گرفته؛ آنیل عزیزم تا این لحظه که دو سال و هشت ماه و بیست وسه روز سن داره این شعرها رو خیلی خوب می تونه بخونه: اتل متل توتوله... عمو پلیسه بیداره... میوه نخور نشسته... یه توپ دارم دارم قلقلیه... آنیل خانم گل دسته میونه گلها نشسته... سلام مامان سلام بابا من اومدم...     ...
19 مرداد 1395

عکاسی آنیل

آنیل عزیزم؛  این روزها یاد گرفتی  که چطور یه عکس خوب بگیری دوربین رو میگیری  سمت من و یا بابات و میگی منو نگا کن، بخند و بعدش عکس میگیری... روز جمعه 25 تیرماه 95 ، این عکس رو  از پارک جنگلی نزدیک آستارا گرفتی...     اینا هم چند تا عکس  کنار دریا که عاشقه صدف و سنگ و بازی با آب و شن کنار ساحلی و خیلی ذوق میکنی...                           عکسهایی از آنیل و یاسمین تو شهر خورشید:         ...
27 تير 1395

آنیل و نیکان

نیمه ی شعبان امسال آجون و مامانی و خاله خدیجه ی آنیل اومدن اردبیل و آنیل خیلی خوشحال بود.  مهمونها که تازه رسیده بودن دیدم آنیل خانم نیست؛رفتم دیدم که جلوی آیینه واستاده و پاهاشو تا نوک انگشتانش بلند کرده و داره موهاشو شونه میکنه... با علیسان و نیکان هم خیلی خوب بازی می کرد . آنیل که عاشقه رانندگی و فرمان ماشین هست وقتی آجون پیاده میشد ، آنیل میرفت می نشست جای آجون و فرمونه ماشینو می چرخوند، یه بار نیکان هم بلافاصله رفت نشست پیش آنیل و با لحن و صدای بانمکش گفت: آنیل من کلیدو میزنم تو روشن کن...               این نقاشی رو آنیل خانم در سن 2 سال 6 ماهگی کشیده:  ...
7 خرداد 1395

13 نوروز 95

هواشناسی هوای آخر هفته رو تو بیشتر جاها سرد و بارانی پیش بینی کرد و ما، باز هم مراغه، باغ شهر دوست داشتنی خودمون، رو برای گذروندن تعطیلات و 13 بدر انتخاب کردیم.   عکس قدم زدن آنیل و بابابزرگ در باغ:     بعد از ظهر 11 فروردین 95 رفتیم مراغه و فرداش هم که هوا خیلی خوب بود!!! با مامانی و خاله فرحناز اینا رفتیم مهاباد اونجا هم خیلی شلوغ بود، معمولاً روزهای تعطیل از این قبیل رو مسافرهای زیادی میان اونجا. برای ما هم خوب بود خوش گذشت ، برای شام هم خونه ی عموی آنیل خانم دعوت بودیم.                  13بدر رو هم (...
15 فروردين 1395