خاطرات آنیل

دخترم آنیل

عید نوروز 95

دختر نازم فرارسیدن عید نوروز و سال نو رو تبریک میگم و یک دنیا سلامتی و شادی و موفقیت روزافزون رو در تمام مراحل زندگی بهاریت از درگاه خداوند منان طلب می کنم.         امسال هم روزهای اول نوروز رو رفتیم مراغه و دیدن خانواده و اقوام. آنیل خانم هم مثل ما و مثل همیشه از دیدنشون خیلی خوشحال شد.             خونه ی آجون و مامانی، آنیل بیشتر از همه با آجون بازی می کردو از بغلش پایین نمی اومد . آجون رفته بود سر گاوصندوق و حساب و کتاب نمایشگاه رو می کرد رفتم دیدم آنیل خانم با زور خودش رو بین گاوصندوق و کیف و دفتر  آجون جا کرده و اونجا دراز کشید...
10 فروردين 1395

نزدیک عید نوروز 95

  نرم نرمک می رسد اینک بهار...     آنیل عزیزم ؛   الان که دارم این مطلب رو تو وبلاگت ثبت می کنم فقط چند ساعت مونده تا سال جدید.   دو هفته پیش آجون و مامانی اومدن اردبیل و این عکسی که بغل آجون تو ماشین نشستی ماله همون موقع هست:                                           19 اسفند 94 هم ما رفتیم تبریز و بعد مراغه که آنیل خانم از دیدن ساناز و علی تو تبریز و علیسان و نیکان و امیررضا و آیناز تو مراغه خیلی خوشحال شد. ...
29 اسفند 1394

دفتر نقاشی و مداد رنگی

26 دی ماه 94 بعد از اینکه آنیل جونم رو از مهدکودک ورداشتم رفتیم کتابخونه ای که روبروی مهده تا برای آنیل دفتر نقاشی بخریم؛ وقتی دفتر رو دادم دست آنیل ، دیدم آنیل خیلی آروم یه چیزی گفت، خوب که گوش کردم دیدم میگه :مدال!!که منظوره دختره ماهم مداد بود.؛ یه بسته هم مدادرنگی گرفتیم و  خونه که رسیدیم آنیل خانم خوشحال بود ، الهی همیشه شاد باشی عروسک من دیروزم که (4 بهمن) باز وقتی از مهد می اومدیم، رفتیم برای آنیل دو تا عروسک یکی خرس و یکی خرگوش خریدیم. هر دو عروسک رو به زور با یه دستش می گرفت و اون یکی دستشو نشون میداد می گفت: این نداااایه!!( این نداره!)  .....   جمعه  هم  (2 بهمن 94) رفته بودیم  آستارا و کنار د...
5 بهمن 1394

مهد کودک

دختر نازم  فرشته ی بهشتی ام  آنیلم،  امروز 17 دی ماه 94  رفتی مهدکودک.  درسته وقتی خونه ای صبح ها ساعت 10:15 بیدار میشی ، ولی روزهایی هم که میری مهد کودک ساعت 8:20 حین لباس پوشوندنت بیدار میشی بدون اینکه یه کم نق بزنی همراه من میای. البته منم بخاطر تو یک ساعت دیرتر میرم اداره. تو مهد کودک مربی تو خیلی دوست داری. میخوای بهش بگی خانم معلم... میگی حام منی! همچنین دوستاتو که اسمشون هلنا و آریاست.... بعد از برگشتن از مهد همش میگی هه یه نا..... آیا.... گاها هم میگی همدمی (اسم یکی از مربی هاست).    این عکسها رو خاله فرحناز طراحی کرده      (البته عک...
17 دی 1394

اصطلاحات جدید آنیل

این روزها آنیل جون کلمات و جملات زیادی یاد گرفته و بخوبی میتونه همه جا منظورش رو برسونه. چند تا شعر یاد گرفته مثل تاب تاب تاب بازی خداااا منووووو ندااازی. به بغل هم که میگه بلخ! آخره شعرش میگه بلخه مامان بندااازی! شعره دیگه ای که میخونه:  چش چش دو ابیووو دماغ و دهن یه گی گووو! دختر ناز و باهوشم اسم اکثر  حیوانات رو یاد گرفته و هر موقع خودشون یا عروسکشون رو میبینه اسمش رو میگه؛ مثل : مووووچه، قووووباغه، میو میو، موش، لی سی (خرس). همچنین آنیل خانم اسم میوه ها رو یاد گرفته: لیموشی (لیموشیرین)، پاکالا(پرتقال).        این هم عکس آنیل جون کنار دریاست (27 آذر 94 ) که وقتی دید  بخاطر سرد بودن ه...
29 آذر 1394

جشن تولد دوباره دو سالگی آنیل

12 آذر ماه 94 عمو و زن عمو و عمه های آنیل جون در مراغه جشن تولدی دوباره (از نوع سورپرایز!) برای آنیل خانم برپا کردن و  به آنیل هم که عاشقه به قول خودش نای نای و کیک تولد و بادکنک و ....  هست خوب خوش گذشت. از رفتارهای جالب آنیل خانم این بود که چون می دید عروسکهاش رو وقتی با دست بهشون ضربه میزنیم ترانه می خونن هرچقدر خودش با دستش به عروسک ضربه زد دید که نمی خونه گذاشت زمین با پا بهش میزد تا بخونه... .     ...
17 آذر 1394

جشن تولد دو سالگی آنیل

7 آدر 94 دومین سالگرد تولد عشقمون آنیل بود. امسال دخترمون بزرگتر شده و حسابی از جشنی که براش گرفتیم ذوق کرد. خودش می خوند   تولد  تولد   آنیل  جون . آتلیه که رفتیم علیرغم تصوری که داشتیم آنیل خانم چنان همکاری رو کرد برای ژستهایی که عکاس پیشنهاد میداد که تعجب کردیم. عروسک خرسی خودش رو بهش لی سی میگه با خودش برده بود و و تو اکثر عکسها با خودش داره. خاطره ای که از این تولد خیلی جالبتر بود:   آنیل به محض اینکه باباش شمع رو روشن میکرد فوتش میکرد و لحظه ای هم اجازه نمیداد که عکس یا فیلم بگیریم و از این کارش خیلی ذوق میکرد. با انگشتهای نازش هم حساب کیک رو بخوبی رسید!          ...
10 آذر 1394

جشن تولد یک سالگی آنیل

آنیل جون، دختر عزیزم خاطره اولین سالگرد تولدت رو الان که دومین تولدت رو هم گرفتیم می نویسم. چون پارسال وبلاگت رو طراحی نکرده بودم؛ اون موقع تبریز بودیم و بابای مهربونت کیک تولدت رو که تصویری بود و عکس خوشگلت رو کیک بود از قنادی حاج عرب که از همکارهای بابات تو شرکت نفت هستن سفارش  داده بود. از دیدن خاله فرحناز اینا خیلی خوشحال بودی و  با بادکنکها بازی میکردی و چون اون موقع بابات تازه از اردبیل رسیده بود از بغلش پایین نمی اومدی.   عکسهای آنیل  عزیزم تا قبل از یک سالگی:           ...
10 آذر 1394