آنیلآنیل، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات آنیل

آنیلم

  23شهریور ماه 95 رفتیم عروسی یکی از دوستامون تو مراغه که خوب بود و خوش گذشت. آنیل خانم هم حسابی رقصید  و خوب خوش گذروند .        حق         ...
25 شهريور 1395

اولین شعرهای آنیل

امروز 19 مرداد ماه 95: آنیل عزیزم تا امروز شعرهای زیادی گرفته؛  تازگیها کلاس آنیل خانم تو مهد کودک عوض شده و دبگه میره کلاس بزرگترها و شعر خوندن یاد میگیره؛ به محض اینکه جلوی مهد کودک خانم معلم همدمی زحمت میکشه و آنیل جون رو میاره سوار  ماشین میکنه آنیل شروع میکنه به خوندن شعرهایی که تو مهدکودک یاد گرفته؛ آنیل عزیزم تا این لحظه که دو سال و هشت ماه و بیست وسه روز سن داره این شعرها رو خیلی خوب می تونه بخونه: اتل متل توتوله... عمو پلیسه بیداره... میوه نخور نشسته... یه توپ دارم دارم قلقلیه... آنیل خانم گل دسته میونه گلها نشسته... سلام مامان سلام بابا من اومدم...     ...
19 مرداد 1395

عکاسی آنیل

آنیل عزیزم؛  این روزها یاد گرفتی  که چطور یه عکس خوب بگیری دوربین رو میگیری  سمت من و یا بابات و میگی منو نگا کن، بخند و بعدش عکس میگیری... روز جمعه 25 تیرماه 95 ، این عکس رو  از پارک جنگلی نزدیک آستارا گرفتی...     اینا هم چند تا عکس  کنار دریا که عاشقه صدف و سنگ و بازی با آب و شن کنار ساحلی و خیلی ذوق میکنی...                           عکسهایی از آنیل و یاسمین تو شهر خورشید:         ...
27 تير 1395

آنیل و نیکان

نیمه ی شعبان امسال آجون و مامانی و خاله خدیجه ی آنیل اومدن اردبیل و آنیل خیلی خوشحال بود.  مهمونها که تازه رسیده بودن دیدم آنیل خانم نیست؛رفتم دیدم که جلوی آیینه واستاده و پاهاشو تا نوک انگشتانش بلند کرده و داره موهاشو شونه میکنه... با علیسان و نیکان هم خیلی خوب بازی می کرد . آنیل که عاشقه رانندگی و فرمان ماشین هست وقتی آجون پیاده میشد ، آنیل میرفت می نشست جای آجون و فرمونه ماشینو می چرخوند، یه بار نیکان هم بلافاصله رفت نشست پیش آنیل و با لحن و صدای بانمکش گفت: آنیل من کلیدو میزنم تو روشن کن...               این نقاشی رو آنیل خانم در سن 2 سال 6 ماهگی کشیده:  ...
7 خرداد 1395

13 نوروز 95

هواشناسی هوای آخر هفته رو تو بیشتر جاها سرد و بارانی پیش بینی کرد و ما، باز هم مراغه، باغ شهر دوست داشتنی خودمون، رو برای گذروندن تعطیلات و 13 بدر انتخاب کردیم.   عکس قدم زدن آنیل و بابابزرگ در باغ:     بعد از ظهر 11 فروردین 95 رفتیم مراغه و فرداش هم که هوا خیلی خوب بود!!! با مامانی و خاله فرحناز اینا رفتیم مهاباد اونجا هم خیلی شلوغ بود، معمولاً روزهای تعطیل از این قبیل رو مسافرهای زیادی میان اونجا. برای ما هم خوب بود خوش گذشت ، برای شام هم خونه ی عموی آنیل خانم دعوت بودیم.                  13بدر رو هم (...
15 فروردين 1395

عید نوروز 95

دختر نازم فرارسیدن عید نوروز و سال نو رو تبریک میگم و یک دنیا سلامتی و شادی و موفقیت روزافزون رو در تمام مراحل زندگی بهاریت از درگاه خداوند منان طلب می کنم.         امسال هم روزهای اول نوروز رو رفتیم مراغه و دیدن خانواده و اقوام. آنیل خانم هم مثل ما و مثل همیشه از دیدنشون خیلی خوشحال شد.             خونه ی آجون و مامانی، آنیل بیشتر از همه با آجون بازی می کردو از بغلش پایین نمی اومد . آجون رفته بود سر گاوصندوق و حساب و کتاب نمایشگاه رو می کرد رفتم دیدم آنیل خانم با زور خودش رو بین گاوصندوق و کیف و دفتر  آجون جا کرده و اونجا دراز کشید...
10 فروردين 1395

نزدیک عید نوروز 95

  نرم نرمک می رسد اینک بهار...     آنیل عزیزم ؛   الان که دارم این مطلب رو تو وبلاگت ثبت می کنم فقط چند ساعت مونده تا سال جدید.   دو هفته پیش آجون و مامانی اومدن اردبیل و این عکسی که بغل آجون تو ماشین نشستی ماله همون موقع هست:                                           19 اسفند 94 هم ما رفتیم تبریز و بعد مراغه که آنیل خانم از دیدن ساناز و علی تو تبریز و علیسان و نیکان و امیررضا و آیناز تو مراغه خیلی خوشحال شد. ...
29 اسفند 1394

دفتر نقاشی و مداد رنگی

26 دی ماه 94 بعد از اینکه آنیل جونم رو از مهدکودک ورداشتم رفتیم کتابخونه ای که روبروی مهده تا برای آنیل دفتر نقاشی بخریم؛ وقتی دفتر رو دادم دست آنیل ، دیدم آنیل خیلی آروم یه چیزی گفت، خوب که گوش کردم دیدم میگه :مدال!!که منظوره دختره ماهم مداد بود.؛ یه بسته هم مدادرنگی گرفتیم و  خونه که رسیدیم آنیل خانم خوشحال بود ، الهی همیشه شاد باشی عروسک من دیروزم که (4 بهمن) باز وقتی از مهد می اومدیم، رفتیم برای آنیل دو تا عروسک یکی خرس و یکی خرگوش خریدیم. هر دو عروسک رو به زور با یه دستش می گرفت و اون یکی دستشو نشون میداد می گفت: این نداااایه!!( این نداره!)  .....   جمعه  هم  (2 بهمن 94) رفته بودیم  آستارا و کنار د...
5 بهمن 1394