آنیلآنیل، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
رادینرادین، تا این لحظه: 5 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

خاطرات آنیل و رادین

AniL& Radin👶🏻👧🏻💙💚💛🧡❤️💜💖

شیرین عسلم آنیل

امروز 10 ام مهر ماه 95 آنیل گلی رفته مهد کودک. از اونجایی که دخترم عادت داره همیشه غروره خودش رو حفظ کنه و دوست نداره حرفی بگه که زمین بیفته؛ جلوی مهد کودک که ماشین رو نگه داشتم ، دختر نازم  هرچند دوست نداره بره مهد کودک، علی رغم میلش با لحن جدی گفت: " مامان من میرم مهد کودک و گریه نمی کنم تو برو اداره زود بیا منو وردار ، باشه .... " . آنیل عزیزم عاشقتم، عاشقه احساستم، عاشقه غرور و جدی بودنتم. خیلی زوده که این رفتار رو داشته باشی... . الهی همیشه زیر سایه ی الطاف الهی موفق و سلامت باشی 31 شهریور ماه؛ آنا و عمه ی آنیل جون اومدن ادبیل و آنیل خانم خوشحال شد و حسابی با عمه ی مهربونش بازی کرد. دوم مهر ماه  با هم رفتیم گردش و حیر...
10 مهر 1395

آنیلم

  23شهریور ماه 95 رفتیم عروسی یکی از دوستامون تو مراغه که خوب بود و خوش گذشت. آنیل خانم هم حسابی رقصید  و خوب خوش گذروند .        حق         ...
25 شهريور 1395

اولین شعرهای آنیل

امروز 19 مرداد ماه 95: آنیل عزیزم تا امروز شعرهای زیادی گرفته؛  تازگیها کلاس آنیل خانم تو مهد کودک عوض شده و دبگه میره کلاس بزرگترها و شعر خوندن یاد میگیره؛ به محض اینکه جلوی مهد کودک خانم معلم همدمی زحمت میکشه و آنیل جون رو میاره سوار  ماشین میکنه آنیل شروع میکنه به خوندن شعرهایی که تو مهدکودک یاد گرفته؛ آنیل عزیزم تا این لحظه که دو سال و هشت ماه و بیست وسه روز سن داره این شعرها رو خیلی خوب می تونه بخونه: اتل متل توتوله... عمو پلیسه بیداره... میوه نخور نشسته... یه توپ دارم دارم قلقلیه... آنیل خانم گل دسته میونه گلها نشسته... سلام مامان سلام بابا من اومدم...     ...
19 مرداد 1395

عکاسی آنیل

آنیل عزیزم؛  این روزها یاد گرفتی  که چطور یه عکس خوب بگیری دوربین رو میگیری  سمت من و یا بابات و میگی منو نگا کن، بخند و بعدش عکس میگیری... روز جمعه 25 تیرماه 95 ، این عکس رو  از پارک جنگلی نزدیک آستارا گرفتی...     اینا هم چند تا عکس  کنار دریا که عاشقه صدف و سنگ و بازی با آب و شن کنار ساحلی و خیلی ذوق میکنی...                           عکسهایی از آنیل و یاسمین تو شهر خورشید:         ...
27 تير 1395

آنیل و نیکان

نیمه ی شعبان امسال آجون و مامانی و خاله خدیجه ی آنیل اومدن اردبیل و آنیل خیلی خوشحال بود.  مهمونها که تازه رسیده بودن دیدم آنیل خانم نیست؛رفتم دیدم که جلوی آیینه واستاده و پاهاشو تا نوک انگشتانش بلند کرده و داره موهاشو شونه میکنه... با علیسان و نیکان هم خیلی خوب بازی می کرد . آنیل که عاشقه رانندگی و فرمان ماشین هست وقتی آجون پیاده میشد ، آنیل میرفت می نشست جای آجون و فرمونه ماشینو می چرخوند، یه بار نیکان هم بلافاصله رفت نشست پیش آنیل و با لحن و صدای بانمکش گفت: آنیل من کلیدو میزنم تو روشن کن...               این نقاشی رو آنیل خانم در سن 2 سال 6 ماهگی کشیده:  ...
7 خرداد 1395

چند تا عکس متنوع از دختر نازم آنیل

آنیل در مهد کودک:         آنیل در پارک :                             نقاشی آنیل جون:     نقاشی بسیار زیبای آنیلم: آنیل نازم این نقاشی رو تو سن دو سال و پنج ماه و یازده روزگیت کشیدی...                 ...
8 ارديبهشت 1395

13 نوروز 95

هواشناسی هوای آخر هفته رو تو بیشتر جاها سرد و بارانی پیش بینی کرد و ما، باز هم مراغه، باغ شهر دوست داشتنی خودمون، رو برای گذروندن تعطیلات و 13 بدر انتخاب کردیم.   عکس قدم زدن آنیل و بابابزرگ در باغ:     بعد از ظهر 11 فروردین 95 رفتیم مراغه و فرداش هم که هوا خیلی خوب بود!!! با مامانی و خاله فرحناز اینا رفتیم مهاباد اونجا هم خیلی شلوغ بود، معمولاً روزهای تعطیل از این قبیل رو مسافرهای زیادی میان اونجا. برای ما هم خوب بود خوش گذشت ، برای شام هم خونه ی عموی آنیل خانم دعوت بودیم.                  13بدر رو هم (...
15 فروردين 1395

عید نوروز 95

تو مثل ِ بهانه اي   تو مثل ِ بهاري   تو مثل ِ تمام ِ هر چه تا به حال داشتم نيستي   جدايي از تمام ِ آنچه منظور ِ من است...   تو بهترين حسّي...   صورتي ِ دخترانه اي   با تمام ِ دلبري ... با تمام ِ قصه هاي دلبرانه   كه پيش ترها   مادرم براي كودكي هايم تعريف ميكرد...   هنوز نميداني چقدر ميخواهمت   هنوز ...
10 فروردين 1395

نزدیک عید نوروز 95

  نرم نرمک می رسد اینک بهار...     آنیل عزیزم ؛   الان که دارم این مطلب رو تو وبلاگت ثبت می کنم فقط چند ساعت مونده تا سال جدید.   دو هفته پیش آجون و مامانی اومدن اردبیل و این عکسی که بغل آجون تو ماشین نشستی ماله همون موقع هست:                                           19 اسفند 94 هم ما رفتیم تبریز و بعد مراغه که آنیل خانم از دیدن ساناز و علی تو تبریز و علیسان و نیکان و امیررضا و آیناز تو مراغه خیلی خوشحال شد. ...
29 اسفند 1394